تبليغاتX
تولدی دیگر - شعری برای پدرم
انسان موجودی میان بود و نبود

کدامین زبان را گویا کنم

تا نگفته های نا پیدا را،

از میان خاکهای بی شرم،

که با آرامش سنگینی،

تو را در میان گرفته اند،

بیرون بکشد!؟

کدامین جملات را فرا خوانم

که این مرده های مسکوت،

قادر نیستند

تا از ورای جهانی پست

زندگانی جاودانه تو را

به تکلم بنشینند!؟

کدامین دستها را متحرک سازم

تا بتوانند آن لحظه های سوزان آموختن را

که با حرکاتی مربوط

به روشنی همه چیز می انجامید

یاد آور شوند!؟

آیا کسی خواهد توانست

تاریخ خاکستری ما را

آن گونه که تو

با هیجان بی انتهایی

بر صفحات تاریک ذهن ما

منقوش می کردی

به تصویر در آورد!؟

ای صدایت ماندگار، با من حرف بزن

چگونه زیستی،

که اینگونه از نبودنت

سکوت سرد لحظه ها

و تداعی درد آلود خاطره ها

وحشیانه به مرگ من می اندیشند!؟

بیهوده کلمات را به خدمت گرفتم

هیچکدام یارای گفتن از تو را نداشتند؛

من

سکوت را، عشق را و صدا را،

در وجود هماهنگی

که از تفکری والا،

قلبی آکنده از مهر و دستانی رنج دیده ،

برخاسته بود دیدم؛

و در نا هماهنگی منفور اعصار،

در تنازع مرگ آور کلمات

به

بن بست رسیدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:17  توسط اهورا  |